قرار گذاشتم در این نوشته اندکی درباره نامه های نوشته شده بگویم ، نامه هایی که آخرینش در همین چند وقت قبل نوشته و ارسال شد.
گاهی وقت ها دوست دارم از چیزهایی بگویم که برایم رخ داده و من چیزی از آنها نگفته ام و حتی در دفترچه هایم نیز حرفی به میان نیاورده ام ؛ با آگاهی کامل اتفاق ها را نگفته ام ، هر چند بخشی از خودم بوده اند و ترس داشته ام یادم برود و فراموششان کنم ، اما با این حال ننوشته ام ، شاید به این خاطر که گمان نمی برم این یادها از یادم رود و به دست فراموشی سپرده شود ، بله ، فقط یاد انسان است که از یادش نمی رود.
اساس نوشتن نامه ها شاید ماندگار کردن روزهای دوستی بوده و یا چیزی بالاتر از آن ، شاید هم دلیلی دیگر داشته ، مثلا خودنمایی ، نشان دادن قدرت نوشتن و یا حرفی دیگر در میان بوده است ، اما نه ؛ آنچه به زبانم آمد و نوشتم و یا حرفهایی که می شد زد و زده نشد فقط برای ماندگار شدن بود و نه حرف و حدیث دیگر ، همه را نوشتم و با یک رنگی نوشتم و نه دو رنگی و یا چندین و چند رنگ.
تابستان سال گذشته ، فقط و فقط برای یک معذرت خواهی از یک رویداد پیش آمده نامه ای را نوشتم ، اول از همه اجازه گرفتم و بعد نامه را ارسال کردم. شانس هم آوردم ، در همان نامه هر چی کوشش کردم نشد معذرت خواهی کنم و یا اینکه دوست نداشتم حرفم را در همان نوشته اول بگویم ، گویا ابر و مه و خورشید به کمکم آمدند ، نشد که نشد ، باز هم نوشتم و در فایل های دیگر بحث های دیگری را هم به میان کشیدیم ، تا اینکه دل و زبانم یکی شد و از رخداد خوب و یا بد معذرت خواهی کردم ، آن هم با انبوهی از توضیحات کوچک و بزرگ.
هر کدام از فایل ها برای خودش حدیث مفصلی دارد. بعضی ها را با گلایه شروع می کردم و بعضی از فایل ها را هم از اوضاع و احوال کارهای روزانه و کش مکش هایی که در هر زندگی وجود دارد و خواهد داشت ، این را هم اضافه کنم ، ابتدای هر فایل با "سلام" شروع می شد و پایان هر کدام از نوشته ها شعری می داشت ، شعرها یا مکتوب بودند که از این و آن شاعر خوانده بودم و یا آنکه ، خواننده ای شعری خوب را خوانده بود.
تا آخر تابستان نوشتن و ارسال فایل ها ادامه داشت ، یک مقداری هم آنطرفتر تابستان همچنان نامه نویسی یکسویه ادامه داشت ؛ گویا محکوم باشی به نوشتن و یک سویی دیگر محکوم باشد به خواندن و جواب دادن شفاهی. تا اینکه یک روز به شماره فایل ها را نگاه کردم ، دیدم 24 عدد فایل حی و حاضر در جلوی چششم رژه می روند و من مانده بودم این همه را با کدام نیرو و با کدامین کشش نوشته ام. هر چند شماره فایل ها به سن و سال دوست من نرسید ، شاید 2 تا دیگر و یا 3 شمارگان دیگر نیاز بود ، هر چه بود این فایل را گاهی وقت ها می خواندم. گاهی شب ها و خصوصا آن زمان که اطرافم خلوت بود و صدایی موزیانه گوشم را نمی آزرد.
یکسویه گفتن ، یکطرفه حرف زدن و حتی نگاه کردم انسان را خسته می کند ، تو می مانی که کم گذاشتی و یا بد بوده ای که جوابی در خور نیافتی و ندیدی ، شاید هم این حرفها نبوده است. اما من می نوشتم ، هر نامه 5 صفحه و یا بیشتر می شد و با این حال حتی یک خط دریافت نکردم که نکردم ، من فقط حرف شنیدم و سخنی که در میان دیگر صداها می آمد و الان نیز در گوشم چیزی نمانده است ، با آنکه حرف شفاهی را باد و بادها می بردند ولی نوشته را نه. حال حرفهای دوست خوبم را ، از حافظه ام کمک می گیرم تا بدانم چه بوده و چه گفته شده – گاهی همه را به یاد می آورم و از اول تا آخر گوش می کنم.
چند شب قبل تمام نامه را دسته بندی کردم ، از شماره اول تا آخرین نوشته را. همه را پشت سر هم در فایلی دیگر چیدم ، چیزی نشد ، فقط 170 صفحه بعلاوه نیم صفحه دیگر که جای ماند تا نشان از دورانی باشد که دوستی در میان بوده و کشش نوشتن و ماندگار شدن روزگاری که گذشت و گذشته ای که در میان مکتوب ها ماندگار شد.
به حافظه کامیپوتر نمی توان اعتماد داشت ، به حافظه انسان دو پا هم همینطور ، چند سالی که از خاطره ها گذشت هر کس برای خود داستانی می سراید از یک واقعه ، بله آقا جان! آن ماجرا اینگونه بوده که من می گویم ، نه آن حرفها اشتباه است ، نه والا ، من راست راست می گویم و دیگران دروغ.
اما من ، از ترس حافظه دستگاهم و از ترس حافظه خودم همه را همین الان پرینت می کنم تا چیزی از میان نرود و یادم باشد و برایم بماند برای همیشه و همیشه های دورتر که خواهند آمد.
دوست ندارم حرفهایی که گفتم و حرفهایی که شنیدم از یادم رود. بخشی از یادم وجود دوستم هست ، بخشی خودم و بخشی مردمانی که در میان ما بودند و ما نیز در میان آنها زیسته ایم و نفس کشیدم و جفاها دیده ایم ، با این حال مکتوب ها بمانند بهتر از آن است که یادها بروند و فراموش شوند.