Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 12 شهریور ماه سال 1387
دو دوست مهربان و مسافرت ...

اول: دو ماه قبل دو تن از دوستان گرامی ایران را ترک کردن و رفتن به دیار فرنگستان، یکی به کانادا، دیگری به مالزی، هر دو خانم هستن و از بچه های قدیم دانشکده. یک هفته از رفتن این دو دوست نمی گذشت که یک شب دو پیام به دستم رسید به این مضون؛ "علی کجایی؟ دارم از دلتنگی می میرم – خیلی زود خبر بده". خلاصه، فردای همان روز موقعیتی بدست آمد و با هر دو دوست گرامی صحبت کردم، شاید در حدود 4 ساعت و یا 5 ساعت این گپ اینترنتی به طول انجامید. بار اول که متن پیام ها را خواندم، خیال کردم این دو دوست در یک مکان هستند و در حال اذیت کردن بنده حقیر، پیام ها خیلی به هم شباهت داشت، خیلی زیاد، اما نه، یکی این سوی دنیا بود و دیگری آن سوی کره خاکی، فقط دلتنگی ها یک حال و هوا را داشت.

از شما پنهان نماند، وقتی پیام دوستان را دیدم خیلی خوشحال شدم، کیلومترها از ایران فاصله داشته باشی و همچنان به یاد کسی افتی، در عصر تکنولوژی و فراوانی ارتباطات غنیمت است، نشان از اعتماد دارد که به سادگی و آسانی بدست نمی آید، در میان صحبت ها بیشتر از آنکه حرف جدی به میان آید، گپ بود، از هر دری سخن و خندیدن، باشد تا دوستان دور و نزدیک لبشان به خنده باز شود و نه گلایه و حرمت شکنی، یاد هر دو دوست به خیر و شادی باد.

دوم: هفته گذشت 3-4 روز مسافرت بودم، سفر به شهر پدران پدرانم، اصفهان، شهر بناهای تاریخی و شهری که در دل خود حکایت های تاریخی فراوانی دارد، سرگذشت مردم ایران و شاهانی که با تیغ آبدیده و مذهب خشن حکمرانی کردند و نماندند، بودند، استوار شدند و چند صباحی بعد رفتند، مانند دیگر حکام ظالم ایران که خون ها ریختند و بعد خونشان بدست مردم ریخته شد.

خیلی کوتاه می گویم، انسان بدون دغدغه ها، آدمی که نگاهش تا انتهای کوچه ای تنگ و باریک هم نیست، انسانی که همه چیز را در ظاهر می بیند، آسوده است و راحت، غم شکم دارد و زیر شکم، غم زیبایی های ظاهری را دارد و... در این سفر، دغدغه هایم بودند، هر چند ناراحتی ام را از دوست بسیار عزیزم در شهرمان و برای مدتی کوتاه فراموش کردم، اما پرسش ها و نگرانی ها برای ایران، ایرانی وخودم همچنان بودند، حتی آنموقع که به آب زاینده رود می نگریستم و از بازیگوشی ماهی ها خنده ام گرفته بود، حتی زمانی که کفشهایم را از پا بیرون آوردم تا خنکی چمن به پاهایم نفوذ کند، خلاصه آنکه هر جا بروم و هر جا کسانی همانند خودم بروند، جدای از فکر و پرسش ها نیستند، نگرانی ها را با خود حمل می کنیم و به این سو و آن سو می بریم، دلمان پرآشوب است ولی آسمان بالای سرمان یک رنگ بیشتر ندارد.

چهارشنبه 30 مرداد ماه سال 1387
خسته هستم

امروز می روم مسافرت، فقط برای 3 روز، حالم اصلا خوب نیست، باز هم یک رویداد الکی خرابم کرده است. متاسفانه و باز هم متاسفانه، من واسه همه عالم و آدم شدم گوش، درد دلهای دوستان را می شنوم و تا جای ممکن همدردی می کنم، ولی خودم کسی را نمی یابم تا حرفم را بزنم، گاهی احساس می کنم تنهام، تنهای تنها و بی نهایت زودرنج، می گویند:می گذرد ، خودت را درگیر نکن. به روی چشم، شما راست می گویید، همه چیز می گذرد ولی به کدام شکل و محتوا؟ 

یکشنبه 9 تیر ماه سال 1387
پایان روزهای تعطیل

 

ایام تعطیلات هم به پایان رسید ، این روزها هم مانند روزهای دیگر آمد و رفت و به پایان خود رسید ، اگر حافظه خوبی داشته باشیم این روزها به یادمان خواهد ماند و اگر هم حافظه ای نه چندان قوی داشته باشیم ، همه یادها و یادگارها در این ایام فراموش می شوند. افسوس که چنین شود.

روزهایی که آمد و رفت ، حکایتی دیگر هم داشته ، حداقل آنکه برای من چنین بوده است. روایت ها را می نویسم تا بماند ، چه خوب باشند و یا بد. نمی تواند به حافظه قوی و یا ضعیف خود اطمینان داشته باشیم. مانند روزهایی دیگر ، مانند ماه های قبل و سال هایی که آمد و رفت. سال 85 را روبروی خود دارم. کارهایی که کردم و فعل هایی که انجام ندادم و قرار بود انجام دهم! نوشتن را بهتر می دانم ، تا اینکه به حافظه ی پایدار و ناپایدار با هزاران جابجایی حوادث رجوع کنم و خود را در زحمتی دوچندان غرق نمایم ؛ کاری بس بیهوده.

امسال ، تعطیلات حال و هوایی چندان نداشت ؛ البته یک روز رفتم جشن عروسی ، این یک مورد را بعد می گویم.

شاید از این نظر سال گذشته کمی بهتر بود ، سال قبل بعضی وقت ها و یا روزهایی که وقت داشتم سربه سربنده خدایی می گذاشتم! تعطیلات نوروز امسال ، بیشتر وقتم به مطالعه گذشت و نوشتن ، البته تایپ نکردن نوشته ها هم بوده. نزدیک به 40 صفحه را روی کاغذ نوشتم تا وبلاگ را اندکی تازه کنم ، نوشته ها همانگونه مانده است و سنگینی خود را به میز تحمیل می کنند. گاهی راحت می نویسم و گاه نه ، اما احساس می کنم هر چه می خوانم کمتر دستم به نوشتن می رود. خصوصا این روزها.

به هر روی ، تعطیلات امسال به پایان رسید و از میان 13 روز ، فقط یاد مانده است و بس. منتظر روزهای دیگر سال بمانیم ، که اگر هم نمانیم از راه می رسند ، می مانند و بعد از چند صباحی می روند و باز هم یادها می مانند و نه روزها.

------

متن بالا را دیشب دیدم ، به احتمال فراوان یک و یا دو روز بعد از پایان تعطیلات عید نوروز متن را تایپ کردم. هر چند از تاریخ نوشته گذشته است و ربطی به موضوعی خاص ندارد، با این حال در اینجا می گذارم.

شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
دو ترانه بیاد ماندنی

چندی قبل حس و حال خاصی داشتم. نه خوب بودم و نه بد ، از آن حالت هایی که نمی توان گفت و یا نوشت ، یکجوری باید تجربه کنی تا بدانی. قابل تعریف و توضیح نیست. در همین میان به یاد ترانه های معین افتادم ، بیشتر قدیمی و نه جدید و به همین دلیل تمام آلبوم های قدیمی را یافتم و با حوصله گوش دادم. جای شما خالی ، عالی بود. صوصا ترانه سفر کردم ، با صدایی خوش می خواند:

سفر کردم که از یادم بری ، دیدم نمیشه

و یا در بخشی دیگر می خواند:

می ترسم ، بری تنهام بزاری

در میان تمام ترانه ها دو تا خیلی به گوشم خوش آمد، شاید بیش از ۵۰ بار گوش کردم و باز هم لذت بردم - یکی را گفتم و دیگری با ترانه ای با نام سایه است ، می خواند:

شاید اونجوری که باید قدرتو من ندونستم

حرفهایی بود توی قلبم ،‌من نگفتم ،نتونستم

همان موقع فایل ها را در سایت بارگذاری کردم ولی فراموش کردم لینک را در وبلاگ قرار دهم تا امروز. امیدوارم از ترانه ها خوشتان بیاید. تا جایی که امکانش بود حجم فایل ها را کم کردم.

معین - سفر کردم|+|

معین - سایه|+|

یکشنبه 29 اردیبهشت ماه سال 1387
این هم از ما

چند روزی کار داشتم. راه اندازی یک شبکه محلی و اینترنت یک شرکت ، بعد کلی کار دیگر و اتفاقاتی کوچک و بزرگ مانند همیشه سبب شد نتوانم به وبلاگ خوب برسم. هر بار که قرار است کارهای خوبی را در وبلاگ انجام دهم اتفاقات زیادی رخ می دهد!

پایان یک حادثه عاطفی هم رخ داد که به سلامتی و خوبی و خوشی تمام شد! یعنی اینکه بنده چند روزی سربالایی می رفتم و الان در جاده کفی می رانم و دیگر دلنگرانی های گذشته را ندارم ، رابطه ام قطع شد. به هر روی این حادثه ها هم رنگ و بوی خودشان را دارند ، خواهی نخواهی پیش می آید و احساسات آدمی را دستخوش تغیراتی خواهد کرد. به هر روی گذشت و می گذرد. 

   1      2      3      4      >>