اول: دو ماه قبل دو تن از دوستان گرامی ایران را ترک کردن و رفتن به دیار فرنگستان، یکی به کانادا، دیگری به مالزی، هر دو خانم هستن و از بچه های قدیم دانشکده. یک هفته از رفتن این دو دوست نمی گذشت که یک شب دو پیام به دستم رسید به این مضون؛ "علی کجایی؟ دارم از دلتنگی می میرم – خیلی زود خبر بده". خلاصه، فردای همان روز موقعیتی بدست آمد و با هر دو دوست گرامی صحبت کردم، شاید در حدود 4 ساعت و یا 5 ساعت این گپ اینترنتی به طول انجامید. بار اول که متن پیام ها را خواندم، خیال کردم این دو دوست در یک مکان هستند و در حال اذیت کردن بنده حقیر، پیام ها خیلی به هم شباهت داشت، خیلی زیاد، اما نه، یکی این سوی دنیا بود و دیگری آن سوی کره خاکی، فقط دلتنگی ها یک حال و هوا را داشت.
از شما پنهان نماند، وقتی پیام دوستان را دیدم خیلی خوشحال شدم، کیلومترها از ایران فاصله داشته باشی و همچنان به یاد کسی افتی، در عصر تکنولوژی و فراوانی ارتباطات غنیمت است، نشان از اعتماد دارد که به سادگی و آسانی بدست نمی آید، در میان صحبت ها بیشتر از آنکه حرف جدی به میان آید، گپ بود، از هر دری سخن و خندیدن، باشد تا دوستان دور و نزدیک لبشان به خنده باز شود و نه گلایه و حرمت شکنی، یاد هر دو دوست به خیر و شادی باد.
دوم: هفته گذشت 3-4 روز مسافرت بودم، سفر به شهر پدران پدرانم، اصفهان، شهر بناهای تاریخی و شهری که در دل خود حکایت های تاریخی فراوانی دارد، سرگذشت مردم ایران و شاهانی که با تیغ آبدیده و مذهب خشن حکمرانی کردند و نماندند، بودند، استوار شدند و چند صباحی بعد رفتند، مانند دیگر حکام ظالم ایران که خون ها ریختند و بعد خونشان بدست مردم ریخته شد.
خیلی کوتاه می گویم، انسان بدون دغدغه ها، آدمی که نگاهش تا انتهای کوچه ای تنگ و باریک هم نیست، انسانی که همه چیز را در ظاهر می بیند، آسوده است و راحت، غم شکم دارد و زیر شکم، غم زیبایی های ظاهری را دارد و... در این سفر، دغدغه هایم بودند، هر چند ناراحتی ام را از دوست بسیار عزیزم در شهرمان و برای مدتی کوتاه فراموش کردم، اما پرسش ها و نگرانی ها برای ایران، ایرانی وخودم همچنان بودند، حتی آنموقع که به آب زاینده رود می نگریستم و از بازیگوشی ماهی ها خنده ام گرفته بود، حتی زمانی که کفشهایم را از پا بیرون آوردم تا خنکی چمن به پاهایم نفوذ کند، خلاصه آنکه هر جا بروم و هر جا کسانی همانند خودم بروند، جدای از فکر و پرسش ها نیستند، نگرانی ها را با خود حمل می کنیم و به این سو و آن سو می بریم، دلمان پرآشوب است ولی آسمان بالای سرمان یک رنگ بیشتر ندارد.


1
